نقد چند شعر و داستان - ادبیات معاصر
نقد سه قطره خون نوشته صادق هدایت،
در داستان «سه قطره خون» صادق هدایت، دست به تصویر آنچه که در مخیله اش می گذرد می زند. وی برای ترسیم آنچه که می خواهد بگوید، از جنبه های نادر زندگی و توصیف آنها مدد می جوید مثلاً: شرح آنچه که در دارالمجانین می گذرد، برداشت و تصویر دیوانه ها در رابطه با مسئولیتشان، غذایشان و نیز شرح پاره ای از صفات انسانهای ویژه با محمل گربه و نیز تصور و برداشت آدمهای عادی از دیوانه ها و تفکیک مرز بین دنیای دیوانگی به اصطلاح مردم، از دنیای معمولی و... همه و همه مورد استفاده صادق قرار می گیرند.
در داستان سه قطره خون و سایر داستانهای صادق به راحتی می توان به نکات زیر پی برد:
-1 اشباع از نظر لذت و به نقطه ای رسیدن که دیگر نمی شود از هیچ چیز لذت برد، البته این مسئله تا حد زیادی به طبیعت انسانی بازمی گردد زیرا تکرار زیاد لذایذ از شیرینی و حلاوت آنها می کاهد ولی از سوی دیگر نیز سطح زندگی فرد و طبقه او در این امر دخیل است. مثال «من دیگر از چیزی نمی توانم کیف بکنم» و تفاوت این بینش با آنکه می گوید: «برگ درختان سبز در نظر هوشیار/ هر ورقش دفتريست معرفت کردگار»
-2 بینش بد، نسبت به اطراف و اطرافیان و تصور اینکه همه در جهت، سرکوب کردن و ساکت کردن او و به بیانی دیگر رد او می کوشند. آنجا که می گوید: «.... هر چه التماس کردم به من کاغذ و قلم ندادند و...» و یا «... گفتند بیایید برویم، او دیوانه است و در را به رویم بستند». در عین حال بایستی تذکر داد که مورد دوم می تواند از مورد اول زاده شود زیرا به هر حال هر انسانی طالب لذایذ است و وقتی با ناکامی روبرو گردد (به علت اشباع یا ...) دچار سوءظن می گردد.
-3 ناامیدی، نکته دیگریست که از لابلای جملات صادق هویدا است. از آنجا که صبر و حوصله و در حقیقت جنبه و ظرفیت آدمی محدود می باشد، ناامیدی امری بدیهی است که به دنبال ناکامی های مکرر در هر زمینه ای که باشد، حاصل می شود. این مورد نیز از دل مورد دوم زاده می شود و اصولاً از نقطه نظر روانی، انسان به طور خود به خود، از یکسری مسائل به مسائلی دیگر می رسد و این تسلسل تحقق تصورات و سپ تصدیق ها، از ابتدای عمر انسان تا آخرین لحظه حیات او ادامه می یابد.
حال که چهارچوب فکری و تخیلی صادق هدایت تا حد محدودی روشن گردید بهتر است برخوردی ملموس تر با محتوای داستان «سه قطره خون» او داشته باشیم: در داستان سه قطره خون گذشته از شخصیتهایی چون ناظم و تقی و حسن و عباس و سیاوش و رخساره و صغرا سلطان و... و نیز توضیح محورهای فکری آنها، نویسنده حول یک موضوع، چندین صفحه مشابه ولی جدا از یکدیگر را مطرح می کند و با استفاده از همان موضوع اصلی مطالب را به یکدیگر ربط می دهد.
موضوع ربط دهنده، سه قطره خونی است که در همه تابلوها مطرح می شود و در حقیقت پل ارتباطی صادق از زمینه ای به زمینه ای دیگر است.
تابلوهای صادق در این داستان عبارتند از: تیمارستان، منزل خودش، منزل سیاوش و چند نیم تابلوی دیگر از جمله زیرزمین تیمارستان، لب باغچه، اطاق او و... که هر کدام در دل یکی از تابلوهای اصلی قرار دارد. و اما هدف صادق، یافتن و نابود کردن آنچه است که او را آزار می دهد، گاهی آنرا در قالب ناظم می یابد و به شرح لئامت او می پردازد و گاهی چشمان براق گربه در تاریکی، عامل ناراحتی اوست و زمانی نیز ترکیبی از معاشرین کوته فکر تیمارستان. در این لحظه نیز صادق ناکام است زیرا با اینکه خود می خواهد با مطرح ساختن «مرغ حق» جنبه دیگری از قضایا را بنمایاند
تحلیل و بررسی رمان «سووشون» از جنبه عوامل قصه
با توجه به مواد خام که همان مسائل تاریخی و رویدادهای سال های شروع جنگ دوم جهانی و جهت مشخص آن، نویسندة رمان کوشیده است طرحی بریزد که عین زندگی باشد بدون آن که زواید زندگی را داشته باشد؛ عوامل درونی و حوادث بیرونی را به گونه ای با هم تلفیق می کند که تاثیری جامع و همه جانبه که ناشی از دید نویسنده است در خواننده ایجاد کند. بیان مسائل سیاسی و زد و بندهای افراد برای تصاحب قدرت ها و گفتگوها و مباحث مختلف عاطفی، سیاسی و توصیف حالات روانی افراد و روشن کردن شیوه های ترفند و حیله گری در گفتارها و کردارهای شخصیت ها همه نشان از مشاهدة دقیق و واقع گرایانة نویسنده دارند که به حق در نمایش آن ها موفق بوده است.
عامل جدال
جدال از دو نیروی متقابل در داستان به وجود می آید.
الف- جدال یوسف با حاکم و نانواهای دزد
ب - جدال زری با یوسف
جدال زری با یوسف به خاطر محبت و عشقی است که زری به او دارد و می خواهد شوهر و بچه- هایش را از این بحران دور نگهدارد و خانوادة خود را حفظ کند.
ج- جدال زری با عزت الدوله
جدال زری با عزت الدوله که جدالی عاطفی است و از بدجنسی و شرارت عزت الدوله سرچشمه می گیرد و رنگ خصمانه دارد.
جدال عملی زری با عزت الدوله در فصل 15 در ماجرای گرفتاری ننه فردوس ظاهر می شود.
د - جدال یوسف با سرجنت زینگر
جدال یوسف با سرجنت زینگر نیز از نوع جدال های سیاسی می باشد که بیان گر دو تیپ است با دو اندیشة متناقض: اندیشة یوسف عزت و استقلال فرهنگی و ملی است و اندیشة زینگر، اندیشة استعمار و استثمار کشورهاست برای تحکیم قدرت دولت بریتانیا بر کشورهای ضعیف. این جدال با مبارزة منفی یوسف ادامه پیدا می کند و حوادث فراوانی در طول کتاب به وجود می آورد که سرانجام به شهادت یوسف ختم می شود. ظاهراً اختلاف در مورد عدم موافقت یوسف است در فروش محصولات املاکش و چون یوسف با اجرای نقشه های خائنانة انگلیسی های غارت گر و یاغی توافق ندارد منجر به نابودی- اش می شود:
و جدال های دیگر همچون جدال یوسف با برادرش خان کاکا، جدال زری با خودش و ...
عامل حادثه
حوادث فرعی و اصلی که نتیجة برخوردها و جدال های اشخاص واقعه هستند، در همان آغاز رمان جلوه یافته اند.
حوادث فرعی مانند بردن گوشواره های زری، گرفتن اسب خسرو و مریضی کلو و گرفتاری ننه فردوس همه کمک می کنند که طرح داستان گسترش بیابد و حلقه های آن که همان حوادث اصلی باشند به هم می پیوندند و راه را برای وقوع حوادث اصلی هموار می کند و جزء مهمی از حرکت (Action ) داستان را تشکیل می دهد و به توصیف اشخاص و محیط داستان که در این جا همان روحیه و اخلاقِ عزت الدوله و ابوالقاسم خان و وضعیت و موقعیت یوسف در بین افراد دِه روشن می شود که همه در کمک به برجستگی حوادث اصلی داستان یعنی وجود نیروهای بیگانه و حکام مزدور و همچنین اختلاف فکری یوسف با آنان و بالاخره قتل مظلومانة او کمک می کند.
عامل داستان
وجود ماجراهای زندگی به صورت حوادث مسلسل در این رمان به وضوح و قدرت بیان شده است و راوی داستان که گاهی زری زن یوسف است و زمانی خود قصه نویس به عنوان دانای کل در بیان حالات درونی و برونی شخصیت های داستان عمل می کند. در رمان «سووشون» اول شخص (راوی داستان) در برابر حوادث هرگز از خود بی طرفی نشان نمی دهد و در برابر آن ها از خود تعهّد نشان می دهد، اما زمانی به صورت تک بعدی و اعترافی عمل می کند و حالات روحی خود را می نمایاند. و گاه هیچ دخالتی در اعمال و حوادث ندارد و تنها به توصیف و گزارش حوادث می پردازد؛
در قطعة مذکور، قصه نویس به عنوان دانای کل عمل کرده و شخصیت های داستان به عنوان شخص سوم هستند. خصوصیات اخلاقی زری نشان می دهد که چگونه تلاش می کند که در مخالفت با حاکم عمل کند. در فصل 6 کتاب که سرگذشت خانم فاطمه از زبان خود او نقل می شود، راوی داستان در ضمن توصیف ها و بیان خاطرات زندگی تعهد و احساس مسؤلیت خود را نشان می دهد.
گاهی روایت داستان در رمان «سووشون» حالت تک بعدی و اعترافی پیدا می کند؛ مانند فصل 8 که عزت الدوله به خانة یوسف دعوت می شود.
داستان کباب غاز:
در این داستان که به صورت « من روایتی یا تک گویی بیان شده، با آدمی طرف هستیم که با بیانی عامیانه و طنزآمیز و گاه خنده آور و هجو کننده ماجرای خاطره ای را نقل می کند. داستانی حادثه پردازانه که هدف نویسنده ان بیشتر انتقاد اجتماعی است.»
این داستان براساس حکمت مطلقه« از ماست که بر ماست » نگاشته شده است در اصل طنزی انتقادی و اجتماعی است که جمالزاده سعی دارد به انتقاد از تیپ اداری در جامعه آن روز بپردازد. در یک جامعه طبقه اداری. طبقه ای تحصیل کرده است که از شعور و آگاهی اجتماعی برخوردار است. اما انگار این طبقه در روزگار جمالزاده طبقه ای بی سواد و ناآگاه است. همان طور که در داستان می بینیم کارمندان مدعودر خانه راوی خیلی زود تحت تأثیر دروغ های مصطفی قرار می گیرند. و مدام او را تحسین می کنند به قدری بی سواد و بی اطلاعند که شخصی لات و لوت و آسمان جل، بی دست و پی پخمه آنهارا دست می اندازد برایشان از سفرهای گوناگون می گوید و شعر می خواند و آنها تمجید می کنند.
مصطفی در این داستان نماینده انسان های متظاهر و فرصت طلبی است که از بی خردی و ناآگاهی اطرافیان خود سوء استفاده کردن و به مقاصد خود می رسد و مهمانان نیز که نماینده طبقه اداری و تحصیل کرده زمان خود هستند. انسان هایی ظاهر بین و دنباله رو هستند. که مصطفی هر گونه که می خواهد آنهارا می چرخاند.
زن راوی خرافات را در زندگی خود اصل قرار داده و مسبب مرگ بچه را عوامل خرافی می داند. دروغ گویی، تملق، چاپلوسی از جمله دیگر اخلاق رذیله ای است که در این داستان مطرح می شود شده است.
بافت زبان بافت ساده و سهل و ابتدایی است نویسنده کوشیده است همانطور بنویسید که مردم حرف می زنند. و به بیان دیگر کوشیده است تا زبان داستان را به زبان محاوره نزدیک کند.
اما گاه جمله های بلند برجمله های کوتاه غلبه دارد مثلاً در قسمتی که با توصیف سر و وضع مصطفی هنگام ورود به اتاق میهمانان می پردازد و یا زمان صرف غذا. از جمله های به هم پیوسته تشکیل شده که این جمله ها و بندهای دراز گاه نویسنده را از هدف خود که ساده نویسی است دور می کند. و انگار نویسنده هدف خود را از یاد می برد و به انشانویسی و لفاظی و تزئینات بیانی می پردازد.
برخی از مواردی که نثر داستان کباب غاز را به سمت انشاءسازی و عبارت پردازی سوق داده است :
- از جمله اصطلاحات و کلماتی که از زبان عربی در داستان وارد نموده و غرابت آنها بیش از دیگر اصطلاحات ملموس اند عبارتند از:
مخلوق کمیاب و شیء عجاب، استشاره، استیصال، زوایا و خفایای خاطر، صیغه بلعت، وظایف مقرره، تذکار، قصور، متکلم وحده، بلامعارض، محفوظ، جبهه، مألوف، مائده، مضغ، بقولات، قطعهً بعد اخری، کانَ لم یکن شیأ مذکورا، به معیّت، ما یتعلق به، تسکین غلیان، متفرعات، انضمام مایحتوی و... .
- از جمله تزئینات بیانی دیگر او در داستان، استفاده فراوان او از تشبیهات و استعارات است. اگر چه اکثر آنها ساده و قابل فهم به نظر می رسد. ولی بیانگر این مطلب است که او کوشیده است که زبان داستان را ادبی تر نماید. وصف مصطفی قبل و بعد از ورود میهمانان توصیف معده و غذا خوردن مدعوین،توصیف غاز و همچنین توصیف احوال درونی راوی و... . به خصوص اینکه او با درهم آمیختن تشبیهات و استعارات ادبی کهن- که حاکی از آشنایی او با ادبیات گذشته است.- سبک خاصی را ایجاد نموده است. از جمله قرار گرفتن ترکیباتی چون: درزی ازل، صندوقچه سر و... در کنار تشبیهاتی چون:
«چون موشی که از خمره بیرون کشیده باشند، استخوان غاز مادر مرده مثل شتر قربانی، معده چون گاوخونی زنده رود، کاردپهن چون ساطور قصابی و...»
- از طرفی به کارگیری اصطلاحات عامیانه زبان داستان را به زبان مردم نزدیک کرده است. از جمله : مادرمرده- کش رفته- چانه اش گرم شده، شستش باخبر شده، داشتم شاخ در می آوردم- به من دخلی نداره- ماشاءالله هفت قرآن به میان نازشستت و به کار گرفتن تقریباً حدود هفتاد کنایه در این داستان نیز قابل تأمل است و یادآوری همان سخن هدایت است که آثار جمالزاده را کتابچه ای پر از اصطلاحات و کنایات عامیانه می داند که ذکر همه آنها در این مقاله مختصر سبب اطاله کلام می شود و تنها به ذکر چند نمونه اکتفا می شود از جمله:
درست جلویشان درآیی، نقداً خط بکش، سماق بمکند، شکم را صابون زده اند. چند مرده حلاجی، خاک به سرم، کاسه و کوزه یکی شده بودی، کباده کشیدن نمک ناشناس و نارو زدی، یارو حساب کار خود را کرد، دماغش نسوزد، پشت دست را داغ کردم، زیر بغلش را بگیرم و حرف را نشخوار کردم و...
- استفاده از کلمات و اصطلاحات و ضرب المثل های عامیانه که از زبان کوچه و قصه های عامیانه وام گرفته درنثر او دو رویه دارد. هم به دلنشینی و دلچسبی و غنای زبان کمک می کند و هم باعث دشواری فهم و ادراک آن می شود و نثر را از صراحت و سادگی بیرون می آورد یعنی برای خواننده ای که با این اصطلاحات و لغات آشنایی دارد. زبان دلچسب و شیرین است و برعکس خواننده ای که با آن ها بیگانه است نوشته برایش ثقیل جلوه می کند.»
- از دیگر ویژگی های نثر جمالزاده در این حکایت استفاده فراوان از صفت مفعولی به جای فعل است ازجمله:
نوش جان نموده، آمده، بیدار نشده، خم کرده، کش رفته، بدغفلتی شده، دیده نشده، هر طور شده، به هر قیمتی شده، فرو برده، قدغن کرده، گرم کرده، افزوده، مهلتش نداده، حلقه زده و...
- هجو و طنز از دیگر مواردی است که در داستان کباب غاز به خوبی نمایان است از جمله توصیف مصطفی از زبان روای داستان : «دیدم ماشاءالله چشم بد دورآقا واترقیّده اند. قدش درازتر و تک و پوزش کربه تر شده است. گردنش مثل گردن همان غازمادر مرده ای بود که هان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود قد دراز و کج و معوجش را روی صندلی مخمل جا داد- مصطفی با دهن بازو گردن دراز حرف های مرا گوش می داد. – با آن قد دراز چه حقّه ای به کاربرده که لباس من این طور قالب بدنش در آمده است- مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند و... .
معرفی شخصیت های داستان و نوع تیپ آنها در این داستان از لحن و کلام آنها آشکار می شود به عبارت دیگر جمالزاده در این داستان مانند دیگر آثارش سعی دارد شخصیت ها را با لحن و کلام آنها معرفی کند. و نوع گفتار هر کدام مشخصاً به همین منظور است.
داستان کوتاه کباب غاز داستانی لطیفه وار است که جمالزاده با بیان آن سعی دارد چاپلوسی، دروغگویی، حرص و آز مهمانان در صرف غذا، پرگویی، گرایش ایرانیان به شعر و شاعری، بی سوادی و ناآگاهی کارمندان دولت، فرصت طلبی، تظاهر و ریا و دیگر رذیلت های مطرح شده را با زبان طنز و هجو و زبانی عامیانه آمیخته با الفاظ عالمانه و نکات ادبی و فلسفی مطرح نماید و «این کار او به عنوان اولین نویسنده ای که جرأت کرده برای اولین بار برخلاف رسم و عادت زمان خود به زبان محاوره مردم کوچه و بازار و با اصطلاخات و تعبیرات متداول سخن گوید حادثه جدیدی در ادبیات ایران است. اما واقیعت این است که زبان جمالزاده در داستان هایش هنوز جا نیفتاده و قوام نیافته است. نثرش خود را از تأثیر ویژگی های زبان مقاله نویسی توضیحی و تشریحی نویسندگان پیش از خود بیرون نکشیده و هنوز به طور کامل استقلال وحدت خود را پیدا نکرده است.
او وظیفه خودمی داند که همه جزئیات را توضیح دهد. این توضیحات اگر چه اغلب به لحن طنزآمیز و هجو است. در حکم تله ای است که نویسنده را گرفتار زبان خطابی مقاله نویسی می کند. اغلب داستان هایش از جمله کباب غاز را بر اساس درون مایه ای خاص می نویسد. در ضمن آنکه می خواهد او را سرگرم کند می خواهد چیزی هم به او یاد بدهد. و درون مایه به گونه ای ارائه شده است که در پایان داستان پیامی راالقاء کند و این موضوع با طبیعت داستان نویسی و واقعیت داستان فاصله دارد.
|
نقد و بررسی داستان سگ ولگرد لغزش دستوری در سگ ولگرد وجود دارد . هر چیزی که در میدان ورامین است چندان مهم نیست و جهت رفع گرسنگی است. حتی خورشید میدان ورامین قهار است. نیمه هایی که هدایت در داستان خود زیاد از آن یاد می کند علامت نقص می باشد. در این داستان از کار افتادن مساوی با مرگ است و حرکت مساوی با زندگی است. درخت چنار هم امیدوار کننده نیست. چرا شیر برنج ؟ بوی شیر برنج برای سگ تداعی دوران بچگی پات است. گنجشک همیشه سرو صدا دارد ولی در این داستان ساکت است و این یعنی ناامیدی. سگ سگ معمولی نیست سگی است که در پشت چشم آن نگاه انسانی است. اذیت کردن پات یعنی اینکه همه ی مردم سادیسم دارند. از همه بدتر بچه شیر برنج فروش است که از اذیت کردن پات لذت می برد. در این داستان زبان گفتاری جالبی دارد . انشای گفتاری دارد ولی املای گفتاری ندارد یعنی کلمات شکسته در متن بکار نبرده است. نیش زدن به دین در این داستان وجود دارد. زدن سگ به خاطر دین بوده که چشم داشت ثواب داشته اند زیرا دین سگ را نجس می داند. یک دانه کفش : باز نماد نقص است نیمه شب : باز نماد نقص است در مورد سگ چرا میل غریزی می گوید ؟ زیرا میل جنسی است و همه مردم زندگی شان در شهوت و غذا و خوردن خلاصه می شود . میدان ورامین و اسکاتلند مقایسه شود؟ در اسکاتلند همه چیز مرتب و همه ی حدودها رعایت می شود که آن حدود قلاده است. در میدان ورامین حدود ندارد و قلاده هم ندارد. چرا صادق دو زمستان می گوید ؟ چون می خواهد سختی را بگوید . هدایت اگر ناخودآگاه زمستان گفته پس ارپی تایک است ولی هدایت همه چیز را دانسته به کار می برده است. هدایت قدرت زیادی در توصیف چهره افراد داشته است. اسم سگ را در اوایل داستان نمی گوید و این نکته بسیار جالبی می باشد. عامل همه ی ولگردی های سگ میل جنسی است و رفتن به دنبال سگ ماده صاحب این سگ چرا به ورامین می آید؟ برای میل جنسی چون به خرابه می رود و صاحب سگ هم به دنبال ماده بوده است. سگ ولگرد : نماد انسان است که به رانده شدن و هبوط انسان از بهشت اشاره دارد. اسکاتلند : نماد سرزمین نیاکان نماد سرزمین بهشت آیین ولی زندگی مکانیکی ورامین : دنیای کنونی و زمین ماست خرابه : جاهایی است که زنان روسپی در آن ساکن هستند. سگ ولگرد از دید سیاسی : سگ می تواند هر ایرانی باشد و ورامین را جامعه ی ایران بدانیم . همه ی آدم ها بدبخت و بیمار هستند که فقط به خاطر نان خوردن تلاش می کنند و مورد اذیت دیگران قرار می گیرند. اسکاتلند نماد طبقه ای برابر طبقه محروم می تواند باشد که در رفاه و آسایش قرار دارندو حاضرند به طبقه محروم کمک کنند در صورتی که مطیع آنها شوند. در داستان سگ ولگرد روحیه ناامیدی شدید وجود دارد که گویا هدایت تحت تاثیر عوامل مخرب جنگ جهانی قرار دارد . از سوی دیگر آشنایی او با کافکا اعتقاد او را به پوچی راسخ تر می کند. درداستان های صادق هدایت هر جا صحبت از احساسات بچگی می شود تاکید او بر فرار شخصیت از روبه رویی با واقعیت های زندگی و عقب گرد به بچگی به خاطر عدم توانایی روحی است نه نشانه معصومیت. عوامل سبک ساز داستان سگ ولگرد : الف : فضای تیره ب : ابهام آفرینی سگ : آدم / صاحب : خدا / سگ ماده : حوا / میدان ورامین : دنیا / باغ : بهشت مقایسه گربه سیاه آلن پو و سه قطره خون داستان آلن پو از آخر شروه شده و عیب داستانی که آخر شروع می شود این است که کشش ندارد. یک نکته که در این داستان وجود دارد آن هم موضوع تعلیق است و تعلیق یعنی داستان را به عقب انداختن ، به وسیله تعلیق گره گشایی را عقب می اندازد و باعث جذابیت داستان می شود. به وسیله تعلیق از اول مشخص نبود که گربه کشته شده بوده یا نه . در داستان باید یک گره وجود داشته باشد و تمام داستان به دنبال گره گشایی باشد. نمونه : دوست داشتن دختر و پسر / مخالف بودن خانواده دختر ( گره ) حالت تعلیق : مانع بر سر راه نویسنده گذاشته شود تا نویسنده نتواند داستان را تمام کند و خواننده را به دنبال خود بکشد. آیا صادق در سه قطره خود تحت تأثیر آلن پو بوده است ؟ نظر دکتر : شاید فکر اولیه سه قطره خون از آلن پو گرفته باشد. داستانی که آلن پو طرح می کند دارای فضای جادویی مبهمی است . داستان سه قطره خون صادق رمان روانی است. منظور دیوانگی نیست . داستان در مورد آدم های روانی نیست . داستانی است که در روان شخصیت ها است و نویسنده سعی دارد شخصیت ها را روانکاوی کند. تفاوت : در داستان هدایت دو قسمت کاملا مجزا است ولی آلن پو یک قسمت است. آلن پو سعی دارد واقعیت نمایی کند و از یک طرف می خواهد وارد یک فضای جادویی شود . برای واقعیت نمایی به یافته های علمی متوسل می شود ولی هدایت بر خلاف اوست و واقعیت نمایی نمی کند. و داستان را در یک فضای مبهم می نویسد. از لحاظ شخصیت در داستان آلن پو اول آدم خوبی است ولی یکدفعه تغییر شخصیت می دهد وبه علت تغییر اشاره نشده که این ضعف آلن پو را می رساند و علت این ضعف به خاطر پلات است . معلوم نمی شود که چرا یکدفعه از گربه متنفر می شود. ولی در داستان هدایت این ضعف ها دیده نمی شود . هدایت ابهامات را بر عهده خود خواننده می گذارد که آیا شخصیت یکی است یا دو تا. آیا ترانداز تیر انداخته یا ذهنی بوده یا دیوانه شده و در ذهن خود تیر انداخته. هدایت در زندگی عشق ناکامی داشته و بسیاری از مواقع داستان زندگی را در داستان های خود آورده است.
نقد شعر نشانه از شاملو شغالی گر ماه بلند را دشنان گفت پیران شان مگر اگر شغالی به ماه بلند دشنام میدهد مثل اینکه اجداد او اینچنین نجات ازبیماری را تجویز کرده اند. تجویزی این چنین فرموده بودند. فرموده : طنز فرزانه در خیال خودی اما که به تندر پارس می کند ، پارس کردن کار سگ است گمان مدار که به قانون بو علی حتی جنون را نشانی از این آشکاره تر به دست کرده باشند. نقد آخر شاهنامه اگر بخواهیم شعر بلندی را تجزیه و تحلیل کنیم باید اول جای گشت های شعر یعنی حاهایی که شعر تغییر موضع می دهد را مشخص کنیم و بشناسیم . شعر آخر شاهنامه یاد آور ضرب المثل طنز گونه ی شاهنامه آخرش خوش ست می باشد اما مگر در آخر شاهنامه چه روی داده است پایان مهم بخش پهلوانی ؛ افتادن رستم دستان در چاه نابرادریش شغاد و پایان مهم بخش تاریخی شاهنامه ؛ شکست رستم فرخزاد در جنگ قادسیه ست و این هر دو رویداد ناخوشایند بوده اند و نشان می دهد که ضرب المثل شاهنامه آخرش خوش است به گونه ای طنز آمیز مفهومی وارونه دارد. شاید هم آخر شاهنامه پیش گویی اخوان در مورد پایان حکومت سلطنتی در ایران باشد که در سال 57 اتفاق افتاد. در آغاز شاعر از زبان پیری چنگ نواز که چنگ فرهنگ ایران را در دست دارد سخن می آغازد و این پیر چنگی شاید خود اخوان باشد و اگر می گوید که چنگش بی قانون ست برای آنست که فرهنگش هر از گاهی دستخوش هجومی از جانب ترک و تازی و فرنگ بوده ست . او در آغاز از تغییرات فرهنگی ایران از دین زرتشتی به اسلام سخن می گوید و بعد از بازگشت آخر الزمانی هوشیدر ماه سخن می گوید و همراه آنان برای فتح جهانی راهی می شود و ضمن انتقاد و اعتراض به اوضاع جهان برای فتحی جهانی با نشاط و روحیه ای بالا با سپاه آن سوشیانت همراه می شود. او می داند که بایستی پایتخت فرهنگ مسلط بر جهان را بشناسد او فرهنگ فرنگ را شناسایی می کند وقتی از قرن شکلک چهری می گوید که با بمب افکنی هسته ای هواپیما هایش می تواند همه ی جهان رادر آن واحد با خاک یکسان کند.شاید هم اشاره ای به داستان هیروشیما و ناکازاکی باشد چرا که امروزه با موشک های دور برد هسته ای این کار را می توانند انجام دهند. او از قرنی صحبت می کند که بر اثر جنگ ها و مسخ فرهنگ ها هر نوزاد و هر کودکی در خطر است و به همین گونه پیران نیز از نظر حرمت تحت ستم و بی عدالتی هستند. او می داند که اکنون با یک پایتخت خاص کار ندارد او به دنبال پایتخت فرهنگی جهان است که در همه ی پایتخت ها گشترش یافته و این پایتخت نامرئی همان فرهنگ فرنگ است. اما چرا ایران و ایرانی باید پیشتاز این قیام جهانی باشد ؛ قیامی آخر الزمانی با سلاح سرد علیه سلاح آتشین ؛ چون ما ایرانیان از دیرباز فاتحان قلعه های فخر تاریخ بوده ایم و بارها شاهد پیشرفت ها و آبادانی های شهر ها بوده ایم و از فرهنگی پاک بر خوردار بوده ایم لذا بر ماست که هیچستان فرهنگی جهان را فتح کنیم و در همین جاست که ادامه ی صحبتش را دیگر نمی شنویم جای گشتی پیش می آید اخوان این پیر چنگی می گوید که آرزوی سلطه ی فرهنگی بر جهان ؛ دیگر برای فرهنگ ما محال ست و چنگ فرهنگ خود را به گونه ای دیگر می نوازد. او از داستان رستم دستان که پیروزمندی شکست ناپذیر برای ایرانیان است به داستان رستم فرخزاد که نماینده ی شکست ایرانیان از اعراب است می رسد و داستان اورا می گوید که گرچه مثل رستم دستان به چاه نیفتاده اما صدایش گویی از ته چاه بیرون می آید. اخوان اکنون رستم فرخزاد است که می گرید و می گوید ما دیگر به شکست فرهنگی خود خو گرفته ایم و آرزوی پیروزی با این سلاح های قدیمی ؛ دیگر غیرممکن است و افسوس می خورد . زیرا بر این باور است که گویا تسلط فرهنگ غرب مثل تسلط دقیانوس جاودانی ست هرچند تسلط دقیانوس هم جاودانی نبود . اخوان در این شعر آرزوی ظهور امام زمان(ع) را بیان می کند آرزوی روزی که به اعجاز خداوند سلاح های مرگبار از کار می افتند و جنگ شمشر و کمان از نو آغاز می شود. آرزوی روزی که ایرانیان با حفظ فرهنگ ایرانی خود ؛ به یاری امام زمان خود (عج) می شتابند اما چندان این ظهور دیر و دور به نظر می رسد که اخوان از پدیداری آن ؛ در زمان حیاتش نا امید شده است.
داروگ از لحاظ شکل ظاهری : قالب شعر : شعر آزاد ( نیمایی ) ، شعری است با وزن عروضی که مصراع های آن مانند شعر سنتی با یکدیگر مساوی نیستند . استفاده از قافیه در شعر نیمایی الزامی نیست و در صورت به کار گیری آن ، جای مشخصی نیز در شعر ندارد . قافیه : تنها در شش مصراع قافیه به کار رفته است که عبارتند از : « سوگواران و باران » و « بساط و نشاط » و« یاران و باران » در مصراع « جدار دنده های نی ...» کلمه جدار از وزن خارج است مگر اینکه « واو » آخر مصراع قبلی را به اول « جدار » ملحق کنیم : و جدار : فاعلاتن الفاظ : دلالت بر محیط آب و هوایی منطقه ی شمال و اقلیمی آن که در بعضی الفاظ وجود دارد اگر چه صرف حضور کلمات مربوط به طبیعت نمی تواند عامل تعیین کننده در انعکاس محیط شاعر باشد ولی بسامد بالای واژگان می تواند بازتابی از محیط شاعر باشد . عبارت ها و واژه ها ما را از تأویل شعر یاری می دهد ، هر چند که سال سرودن شعر ، سال 1917 هم زمان با انقلاب شوروی است و شاعر با اشاره به این انقلاب در همسایگی ایران ، هر چند آن را تأیید نمی کند ولی آرزوی تغییر و تحول را در واژه ی باران نشان می دهد . نیما در مازندران عیناً ؛ مانند « الیوت » ، است در لندن . نیما از « داروگ ، کومه و نی » و اشیا و حیوانات محیط خود استفاده می کند ، الیوت از تاکسی ، موتور و بوق ماشین و هر دو از این اشیا و حیوان ها ی محیط خود به عنوان سمبل استفاده می کنند . باز تاب طبیعت سرسبز مازندران در شعر نیما از چند زاویه قابل بررسی است : 1- بسامد واژگان : بسامد واژگانِ« ابر و باران و کومه و نی » در شعر نیما چشمگیر است . نیما با این واژگان طبیعت را همان طوری که خود می بیند ، به تصویر می کشد . تصویر کلامی وی از طبیعت ، کاملاً بدیع و حاکی از خلاقیت وی است و از پیروی سنت های ادبی معمول گذشته عاری است . تابلوهای کلامی نیما از پیرامون خود ، کاملاً ساده و طبیعی است . در این جا علاوه بر انعکاس تصویر ساده و واقعی طبیعت مازندران ، تعامل و گفتگو با طبیعت مطرح است و این نشان می دهد که نیما به موضوع زبان شناسی زیست محیطی (ecolinguistics ) که حوزه ی جدید در جامعه شناسی زبان محسوب می شود ، یک قرن پیش توجه داشته است . 2- بازتاب زبانی : شعر نیما تحت نفوذ زبان و فرهنگ تبری می باشد . در اولین نگاه خواننده ، متوجه کاربرد کلمات مازندرانی « داروگ و کومه » می شود که نشانگر اهمیت این واژگان در نمود شرایط اقلیمی و زیست گاهی شاعر است . 3- کاربرد شناختی و بعد معنایی : در این شعر و اشعار دیگر به نمونه هایی بر می خوریم که ظاهراً شاعر قاعده ی « محدودیت هم نشینی » را نقض کرده است ولی با نگاهی دقیق تر در می یابیم که این ساختار ، بر گرفته از گویش مازندرانی است . به عنوان مثال « خشک آمد = خِشکی بِیَمُو » این ترکیب ، ترجمه ی مستقیم از گویش مازندرانی است . 4- بازتاب فرهنگی : علاوه بر تاثیرات محیطی و زبانی مازندران ، نفوذ باورهای محلی نیز در این شعر ( داروگ ) دیده می شود . به عنوان مثال : تمایز بین « وَگ » ( قورباغه ی آبی که اصولاً در رودخانه ها و برکه ها زندگی می کند .) و « داروگ » ( قورباغه ی درختی که اصولاً در خشکی زندگی می کند . ) در فرهنگ مازندرانی بسیار مهم است . باور عموم مردم در گذشته ، این بود که آواز خواندن « وَگ » نوید هوای صاف و آفتابی است ؛ اما در مقابل آواز خواندن « داروگ » ، بشارت هوای ابری و بارانی است . بنابراین ، تاثیر فرهنگ عامه ی مازندران نیز در شعر نیما به چشم می خورد . داروگ : یعنی قورباغه ی درختی که از نظر فولکلور مناطق شمال آواز خواندنش خبر از ابر و باران می دهد . « کشت » و « کشتگاه » و « باران » و کومه ی نی » و « ساحل » و « روزان ابری » دلالت بر محیط زندگی شاعر و ویژگی اقلیمی و حاکی از زمین کشاورزی دارد . « ساحل نزدیک و کشت همسایه » نشان دهنده ی یک محیط روستایی که در مجاور آن کشتگاهی بارور دارد . « سوگواران در میان سوگواران » در معنی محنت و اندوه و ناراحتی همان همسایه ها . « بساط و نشاط » موسیقی لفظی و جناس دارند و نیز همچنین است « یاران و باران ». و فعل « آمد » در معنی « شد» به کار رفته است . عبارت های « بر بساطی که بساطی نیست » و « کومه ی تاریک » و « جدار ترکنده ی نی های دیوار » نشانه ها و منظره های یک زندگی ساده و بسیار محقر روستایی است . از لحاظ شکل ذهنی : شعر ویژگی ایماژیستی دارد . « تصاویری ساده و عینی از محیط زندگی شاعر که شامل عواطف و آرزوهای وی شده است » شاعر چهره ی غمگین و افسرده ی محیط اجتماعی خود را در قالب تصویرهای کوچک جای داده و دل گرفتگی خود از اوضاع جامعه را به تصویر کشیده است همانندی شعر نیما با ایماژیست هایی همانند « ازراپوند » و « ت.اِس.اِلیوت » از نظر فضا سازی و تصویر سازی قابل توجه است . « الیوت » برای « هضم ماده ی شعری » و « دفاع از استحکام بیان » اهمیت زیادی قایل و در تکامل نهضت ایماژیست ها موثر بود . اصول وضع شده آنان کما بیش در شعر نیما به چشم می خورد به خصوص اصول زیر : 1- استعمال زبان محاوره به شرط آن که هر لفظ رساننده ی معنی دقیق خود باشد . 2- اجازه ی انتخاب هر موضوعی برای شعر 3- بیان و ارائه ی تصویرات شعری و استعارات کشتگاه : نماد و رمز محیط و سرزمین بی حاصل و جامعه ی محروم زمان شاعر . کشت همسایه : نماد محیط بارور آن سوی مرزها ، جامعه ی پیشرفته و قدرتمند شوروی سابق. همسایه : شوروی سابق ، یکی از ابر قدرت های آن زمان جهان ابری بودن روز : کنایه از نامناسب بودن روزگار شاعر در عبارت « بر بساطی که بساطی نیست » با پارادکس زیبا اوضاع نامناسب و نامساعد جامعه را بیان می کند . « چون دل یاران که در هجران یاران » : منظور فراریان از وطن یا آزادی خواهان است . باران : سمبل و نماد طراوت و سر زندگی و باروری . داروگ : نماد شخص آگاه و پیک امید و رهایی است . در عبارت : « و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد / چون دل یاران که در هجران یاران » آرایه ی تشبیه وجود دارد و کوشش نیما از بین تمام تصاویر ، بیشتر متوجه تشبیه است . بیشترین نوع تشبیه در عبارت فوق و دیوان نیما در حوزه ی ارتباط میان اشیای مادی و محسوس با اشیای محسوس دیگر است ؛ و از میان وجوه مشترکی که اشیا مادی نسبت به یک دیگر دارند ، را مد نظر دارد . و امور انتزاعی ، جهت محسوس شدن بیشتر به امور حسی تشبیه شده است . در این تشبیه ، مشبه و مشبه به ، هر دو مرکبند و تمام اجزای تشبیه ذکر شده است . تشبیهات شعری نیما ، متحرک و جاندار است و هر دو طرف یا حداقل یک طرف آن ، عنصری طبیعی است و وجود فعلی نظیر « ترکیدن » و افعال مضارعی که تداوم حرکت را در زمان نشان می دهد و کم بودن افعال ربطی که هیچ گونه جنبشی در معنی آنها نیست ، همه نمایانگر پویایی آرایه ی تشبیه در شعر شاعر است . آرایه های ادبی در شعر نیما به صورت طبیعی و همراه نَفـسِ کلام موجود شده ؛ صور خیال نیما ، صوری است که اجزای آن پر تحرک و زنده ه اند . علل حیات و حرکت تصاویرشعری نیما عبارتند از : 1- تجربه های خاص شعری که نیما به صورت مستقیم و بی واسطه و به صورت تجربی کسب کرده است . 2- از آن جا که تشبیه ، تصویری نزدیک به طبیعت و از استعاره مستقیم تر است ، سبب حرکت بیشتر تشبیه نسبت به استعاره است و دیگر این که در تشبیه از فعل بیشتر استفاده می شود ؛ همین فعل ، سهم مهمی در حرکت تصاویر دارد .3- افعال به کار گرفته در صور خیال ، افعالی است که نوعاً نشانگر حرکتند نه سکون ، مانند جوشیدن ، ترکیدن و پریدن 4- استفاده از رنگ های متنوع از قبیل : سیاه ، کبود ، سرخ ، سبز ، طلایی و خاکستری 5- عامل دیگر حرکت ، این است که یک سوی خیال شاعر، انسان یا جانوری زنده و سوی دیگر آن ، طبیعت مرده است و طبیعت مرده به همین عامل دارای جنبش می شود و وجود آرایه ی تشخیص فراوان هم ، این مطلب را ثابت می کند . از لحاظ محتوایی : شعر نیما ، شعری اجتماعی است وشاعر در این شعر تلاش دارد عصر سیاه حکومت استبداد را در جامعه ی خویش با رمز و سمبل پردازی به تصویر بکشد . او سعی می کند تا با زبان مجازی و کنایی و تاویلی به نقد و نکوهش اوضاع نابه سامان سیاسی و اجتماعی و فرهنگی جامعه ی خویش بپردازد . به تعبیر دیگر ، « در شعر نیما انعکاس مستقیم اوضاع سیاسی و اجتماعی دوره ی تاریخ پر آشوب ایران دیده نمی شود اما این هرگز به این معنی نیست که نیما به حوادث مهم سیاسی و اجتماعی عصر خود بی اعتناست . شعر او به سبب نگرشی خاص به جهان و دیدی تازه و نیز جو اختناق و ارعاب ، مبهم می شود . این ابهام به او امکان می دهد تا اواخر دوره ی اختناق رضاخانی و بعد از آن بتواند به انتقادهای سیاسی و اجتماعی خود ادامه دهد . در این زبان سمبلیک و مبهم ، مناسب ترین سمبلی که نیما می یابد تا به وسیله ی آن ، سردی و سیاهی و سکون و سلطه و سرکوب حاکم بر اجتماع خویش را تبیین کند ، واژه های « روزان ابری ، سوگواران و کومه ی تاریک » هستند . در این سروده ی نمادین ، عناصر محیط شاعر مانند ساحل ، ابر ، و کومه نمادهایی هستند که جامعه و عصر شاعر و آرزوهای بلند او را نشان می دهند . نیما خطاب به داروگ – نوعی قورباغه ی درختی – از آینده می پرسد . آینده ای که در آن باران ( انقلاب ) خشک سالی ها ( حکومت استبداد ) را پایان می بخشد ، طراوت و سر سبزی می آورد و جامعه ای ( کلبه ) را که در آستانه ی فرو ریختن است و نشاط و روشنی از آن رخت بر بسته است ، نجات می دهد . کشت همسایه ، کشور مجاور ایران ، شوروی سابق ، می تواند باشد که شاعر در مقایسه با جامعه ی ستم زده ، عقب نگاه داشته شده و محروم ( خشک سالی ) ایران ، آن را آباد و پیشرفته می بیند . ساحل نزدیک ، ایران است و شاعر مردم این جامعه را به اعتبار قحطی زدگی و خشک سالی سوگوار می بیند چون مردم در هنگام خشک سالیف می گریستند و به خواندن نماز باران می پرداختند . از نظر محتوا بیانگر جامعه کشاورزی عقب مانده ای است که استثمار شده و با این حال جهان آن سوی مرزها و کشتگاه همسایگان بارور و شاداب است لیکن کشتکار ایرانی محکوم به درماندگی است . ساحل نزدیک ، می تواند جغرافیای عینی و زیستگاه شاعر هم باشد . کومه ی تاریک ، مجاز جز به کل می تواند باشد . شاعر کومه ی خود ( مردم جامعه ) را بی شور و نشاط می بیند . آن قدر بر این کومه ( جامعه ) باران ( سرسبزی و شور و نشاط ) نباریده است که دیوار ساخته از نی آن ( مردم جامعه ) از خشکی ترک بر می دارند و می شکنند . مردم از شدت محیط دردزا و استبداد تحت فشار قرار می گیرند و با فریادی بلند جدایی و فنا شدن یاران را بیان می کنند . تصویری که شاعر از اتاق ( جامعه ) خود ترسیم می کند ، تنهایی ، نارضایتی ، غربت او و همه ی جویندگان آزادی و آزادگی است ، که از محیط خویش به دست می دهد . شاعر برای نشان دادن خفقان و موقعیت نا مناسب عصر خود فریاد اعتراضش را با صدای ترکیدن نی های کلبه ، مطرح می کند . نِیِ دیواره ی کومه نیما تلنگری به ذهن آدمی می زند و شکایت نیِ مولوی را فرایاد می آورد. قاصد روزان ابری ( داروگ ) ؛ در باور مردم شمال ، وقتی قورباغه ی درختی می خواند ، نشانه ی آمدن باران است . نماد داروگ می تواند هر کسی باشد که مژده ی انقلاب و دگرگونی را به نیما( شاعر ) می دهد . اگر این شعر را نوعی واگویه ی درونی بدانیم ، نیما خود می تواند داروگ باشد ؛ و این گفتگو در درون شاعر رخ داده است . نیما هیچ گاه در برابر ظلم مسلط بر جامعه و محیط خویش به یاس و نومیدی تن در نداده و در نهایت با امیدواری و روشن بینی بدین نکته ایمان دارد که سرانجام ظلم و اختناق رفتنی و صبح و آزادی ، آمدنی است و با نور گرم و حیات بخش خویش ، ساکنان « این میهمان خانه ی مهمان کُشِ روزش تاریک » را روشنی و رهایی می بخشد . سیولیشه «شب پره» و «سیولیشه» - دو نماد برای یک موقعیت تاویل دو شعر نمادین از نیما یوشیجدر تاویل شعرهای نمادین نیما یوشیج، با این پیش فرض روبرو هستیم که تعدادی از این شعرها دارای درونمایه اجتماعی - سیاسی است که شاعر به دلایلی نمی توانسته یا نمی خواسته آنها را به طور روشن و صریح بیان کند و برای ابلاغ آنها به نمادهای شاعرانه متوسل شده است. دو شعر«شب پره ساحل نزدیک» و «سیولیشه»، به لحاظ نزدیکی فضای حاکم بر دو شعر، که از تلنگر زدن کسی به شیشه پنجره اتاق شاعر سخن می گویند، و نیز از نحوه سخن گفتن و برخورد شاعر با هر دو مورد، نگارنده به نظر می رسد که نمادهای «شب پره ساحل نزدیک» و «سیولیشه»، هر دو به موقعیتی یکسان یا مشابه که در آن شخصی با گرایش های کمونیستی، به امید رخنه کردن در خانه نیما، به شیشه اتاق وی می کوبد، اشاره دارند. شعرهای نمادین ممکن است دارای پیام های اجتماعی - سیاسی، نیز باشد . داستان عدل - صادق چوبک اکثر داستانهای وی حکایت تیره روزی مردمی است که اسیر خرافه و نادانی و پایبند به مذهب خویش هستند. چوبک با توجه به خشونت رفتاری ای که در طبقات فرودست دیده میشد سراغ شخصیتها و ماجراهایی رفت که هرکدام بخشی از این رفتار را بازتاب میدادند و به شدّت ره به تاریکی میبردند. او یک رئالیست تمام عیار بود که با منعکس کردن چرکها و زخمهای طبقه رها شده فرودست نه در جستجوی درمان آنها بود و نه تلاش داشت پیشوای فکری نسلی شود که تاب این همه زشتی را نداشت. به همین دلیل چهره کریه و ناخوشایندی که از انسان بی چیز، گرسنه و فاقد رویا ارائه میدهد، نه تنها مبنای آرمان گرایانه ندارد بلکه نوعی رابطه دیالکتیکی است بین جنبههای مختلف خشونت. او در اکثر داستانهای کوتاهش و رمان سنگ صبور رکود و جمود زیستی ای را به تصویر کشید که اجازه خلق باورهای بزرگ و فکرهای مترقی را نمیدهد. از این منظر طبقهٔ فرودست هرچند به عنوان مظلوم اما به شکل گناهکار ترسیم میشود که هرچه بیشتر در گل و لای فرو میرود. «دل فولادم» را نيما در سال 32، سال كودتا، سال دومين كودتاي زندگيش، سروده. حتي عنوانبندي شعر تعريضي است به جملهاي از مصدق، خطاب به يكي از محاكمهكنندگانش كه اتهامات او را به تيرهايي تشبيه ميكرد كه از همه سو به قلب او نشانه رفتهاند.
ابراهیم در آتش – شاملو شعر “سرود ابراهیم در آتش” از كتابی با همین نام و حذف كلمه “سرود”، هر دو بعد این چشمانداز، به اضافه بعد زبانی شعر شاملو را دارا است و نمونه مناسبی است برای ترسیم چشمانداز شعری او. بیان راوی شعر، بیانی حماسی/ تغزلی است و بیان شخصیت یا قهرمان شعر، بیانی كه تعهد اجتماعی/ انسانی او را نشان میدهد. رعایت انسان و رعایت عشق. |
نقد داستان قفس
داستان " قفس " روایت تلخی از دنیای سیاهی است که با میله های قفس محدود شده است.آنان که در داخل قفس زندگی می کنند ، هیچ گونه اِشرافی بر دنیای خارج از قفس ندارند و درک محدود آنها بر اضطرابشان می افزاید.چرا که تنها وسیله ی ارتباط آن ها با دنیای بیرون ، دستی است که می آید و قربانی برمی گزیند و می رود. اما این دست که به زیبایی نمادپردازی شده است ، چیست و از کجا می آید ؟ آیا دست بی رحم مرگ است یا دستی است که حاصل عملکرد خود ساکنان قفس است؟ کسی پاسخ این سوال را نمی داند .
انسان مدرن هر چه بیشتر اندیشید ، به درک محدود خود از حیات مطمئن تر شد.چنان که نتایج دوره ی خردباوری در عصر مدرن به فجایعی دلخراش همچون جنگ های جهانی در جهان منتهی شد که بشر را از خویش ،ناامید کرد
در این قفس همه چیز بر شک و امور غیر یقینی استوار است. شک به زیستن در لحظه ی بعد ، شک به رسیدن آذوقه ، شک به همه چیز.
شايد بتوان با رويکردي اجتماعي گفت که روزگار نو ، روزگار بحران هاست. و ادبيات و هنر اين دوره ،بازتاب اين بحران و اغتشاش است.
بحران بيکاري، تورم ،جنگ هاي جهاني و منطقه اي ، گرسنگي جغرافيايي، از ميان رفتن تعادل محيط زيستي و تخريب آن ، وجود دولت هاي مستبد و توتاليتر که از روش هاي غيرانساني براي ادامه ي حکومت خود سود مي جويند ، ترس از کاربرد سلاح اتمي و... که عناوين اصلي اخبار در سراسر جهان هستند، روزگارما را به روزگاري تبديل کرده است که در داستان قفس به خوبی به تصویر کشیده شده است وشايد بتوان گفت که اين بحران ها ديگر منطقه اي نيستند، بلکه جهاني هستند. جنگ در کشور همسایه ی ما - عراق - ، جنگ در قفسی دیگر نیست ، بلکه بحرانی است در گوشه ی همین قفس.
در قفس چوبک سرگردانی بین زندگی و نیستی به چشم می خوردو ساکنان قفس به تناقضی عجیب گرفتارند. ساکنان قفس تا دست مرموز نیامده ، در پی اقناع غرایز خویشند و با آمدن دست مرموز ، به ناامنی قفس برای مدت کوتاهی پی می برند، اما پس از مدت کوتاهی کاملا قفس را فراموش ودر قطب دلخواهشان سیر می کنند وتحلیل تناقض حاصل از سرگردانی بین دو قطب در متن با زیرکی به خواننده واگذار می شود.
نمونه ی این تصویر را به راحتی می توان در بحبوحه ی جنگ های جهانی دید. فاشیسم دنیا را می بلعید وبلعیده شدگان ساکن قفس ، در حالی که در دستگاه گوارش این نیروی مخرب دست و پا می زدند ، در قفس سر خم کرده و دانه برمی چیدند و یا در همین زمان ، در سرزمین همسایه ی ما ، اختلافات قومی و مذهبی ، هم چون جنگ مرغان و خروسان است در کنج قفسی که تنها دیوارهایش دیده نمی شود.
آنچه " چوبک " به عنوان نویسنده ی دوران مدرن می بیند ،وقوف دردناکی بر زیستن در قفس ِ خرد ِآدمی است و سعي کرده است تا به شيوه اي جديد آن را بازنمايي کند. اين بازنمايي هاي آشفته که پیش از وقوف انسان بر محدودیت خرد خویش شکل گرفت ،هرگز مسبوق به سابقه نبود. وقوف بر ناکارآمدی خردباوری - که از ارکان مدرنیسم بود- ، به اندوهی جاودان در خلق آثار منتهی شد و همین وقوف است که دنیای داستانی " قفس " را بسيارشورشي ، پرسش گر، بد بين ، شکاک و آغشته با چاشنی نهیلیسم کرده است.
تن دادن به زندگي تعريف شده و دور از توان بلند پروازي هاي انسان ، سرنوشت کسي است که به عقل گرايي مطلق بشري تن مي دهد . بدبيني و يأس و نداشتن اميد به فردايي که عدم قطعيت در آن موج مي زند، رفته رفته بشر را به نيست انگاري سوق داده است. آنجا که هيچ سوالي را نمي توان به قطعيت پاسخ داد. آیا قربانی بعدی منم ؟ آیا حمله ی بعدی به کشور من است ؟ آیا میله های قفس مرزهای میان کشورهاست ویا در ابعادی وسیع تر ، جهان برساخته ی انسان امروز است ؟
در داستان " قفس " مبهم بودن فردايي به تصوير کشيده شده است که حتي به برآمدن خورشيد فردایش ، اعتمادی نیست ، و زندگی ساکنان قفس نمايشگر اتمسفر پرتنش و نا امن دنیای امروز است .
این قفس همیشه گرداگرد ساکنان آن کشیده شده است ، اما وقوف به وجود آن ، حاصل دوره ی فکری جدیدی است که با ظهور نویسندگانی چون هدایت ، دانشور، چوبک و... در ایران شکل گرفت .
فلسفی : قفس نماد جهان و مرغ و خروس ها آدم هایی هستند که فقط در فکر خوش گذرانی هستند و کارشان تولید مثل است . دست اجل آن ها را بر می دارد و می برد و سر می برد . دنیا کثافت خانه ای است که همه درآن دست و پا می زنند و هیچ کاری برای بیرون آمدن از قفس انجام نمی دهند.
سیاسی : قفس نمودار جامعه ای از نویسنده است که در آن زندگی می کند و دست سیاه را دست دیکتاتور می توان گرفت که آدم های این جامعه نابود می کند. همه ی آدم ها را در قفس کرده اند که کارشان تولید مثل است و دستی بیاید و تولید آن ها را بردارد و ببرد و به این افراد درون قفس نان بخور و نمیری بدهند فقط برای تولید مثل.
قایق
شعر نيمايي «قايق»، طنين صور و صفير دهشت و درماندگي انسان- شاعري است كه مي خواهد از ساحل ويران افق موجود، به آبي هاي آباد افق موعود بپيوندد. او تنهاست و از «تن ها» امداد مي طلبد اما با طعن و تمسخر تماشاچيان- اين سبكباران ساحلها- مواجه است كه او و قايق شكسته اش را به پوزخند ايستاده اند، بي آنكه بدانند كه تلاش و تقلاي او در مسير رهايي آنهاست. فريادهاي او كه همگان را به ياري مي خواند، در گلو مي شكند و تقلايش بي ثمر مي ماند چرا كه «يكدست بي صداست.»
اين مفهوم ظاهري، در پرتو اشراف بر مكانيسم انديشه هاي نيما و چالش هاي فكري و ادبي او در دهه هاي بيست و سي، ما را به كشف طيف معاني متنوعي پيوند مي زند: از منظري «من» در اينجا كسي نيست جز نيما؛ و قايق به خشكي نشسته او، همانا شعر نو و آرا و ايده هاي تئوريك و عملي اش در باب ادبيات جديد است كه طي دهه هاي متوالي در معرض انكار و اعتراض و تحقير و تمسخر ادبا و شعراي كهنه گراي آن روزگاران بود.
جدال دامنه دار نيما با صفي از اديبان و سرايندگان سنتي از جمله: بهار، رعدي آذرخشي، صورتگر، خانلري، حميدي شيرازي و...، بر سر ادراك تازه از شعر و ادبيات و ماهيت نوآوري، در تاريخ ادبيات امروز ما ثبت و ضبط است؛ نگاهي به مطبوعات و مجلات ادبي آن روزگاران و كتب و مقالات ادبا و شعراي ياد شده از سويي و يادداشتهاي نيما خصوصاً در (نامه ها) و(حرفهاي همسايه) از سوي ديگر، ابعاد كشمكش ها را نشان مي دهد. البته تلاش نيما در توجيه و تبيين شيوه نوآيين خود، صرفاً به مباحث تئوريك و نوشته هايش خلاصه نمي شود، بلكه در برخي از سروده هايش از جمله شعر قايق نيز با چشم اندازي سمبوليك، اين منازعات و مناقشات را به تصوير كشيده است.
تصوير ابتدايي شعر، گوياي وضعيت بيروني و دروني اوست با قايق به خشكي نشسته اش. گرفتگي چهره با به خشكي نشستن قايق، تصويري موازي و مقارن آفريده است، به گونه اي كه هم چهره گرفته شاعر مي تواند نمايي از وضعيت قايق باشد و هم قايق به گل نشسته، نمودي براي چهره شاعر. قايق در اينجا احتمالاً نمادي است براي جريان كلي شعر نو كه به زعم نيما در آن روزگار، چون قايقي به گل نشسته و از راه فرومانده بود. اين حس نيما كه حركت تجددگرايانه خود را دچار شكست و گسست مي بيند، نشانگر غلبه يأس و نوميدي بر روح او در دوراني از حيات ادبي اوست. خصوصاً آن دوران كه تمام ابزار و رسانه هاي تبليغي، اغلب مطبوعات، كلاسهاي دانشگاهها، كتب درسي، راديو و...، در تيول متوليان ادبيات كهن بود. در چنان زمانه اي، نيما، انزواي شعر نو را در عرصه هاي گوناگون اجتماع، بيش از پيش حس مي كرده است، نيما اين حس تلخ را در برخي اشعار ديگرش نيز به تصوير كشيده است از جمله در شعر مهتاب:*
نازك آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شكند.
در همين سطرهاي اوليه شعر: من چهره ام گرفته/ من قايقم نشسته به خشكي.../ نوعي ساخت ابداعي نيما در حوزه نحو زبان را مي بينيم يعني استفاده از اضافه گسسته:
من چهره ام... (= چهره من)
من قايقم... (= قايق من)
با قايقم نشسته به خشكي(= با قايق نشسته به خشكي ام)
اين نوآوري در نحو كلام، كه از زيباترين و رايج ترين ساختهاي زباني نيما و پيروان اوست، علاوه بر توسعه زبان، باعث تأكيد و برجستگي كلام مي شود، «دستور نويسان اين ساخت ابداعي نيما را اضافه گسسته مي گويند و ضمير (يا اسم) آغازين مصراع را نهاد مي دانند كه مي تواند نوعي بدل در مفهوم تأكيد براي - م (ضمير در مفهوم ملكي) نيز باشد... به نظر مي رسد، ساخت اضافه گسسته افزون بر سنخيت آن با زبان محاوره (من سرم درد مي كند)، شكل دگرگون شده اي از يك ساخت نحوي گفتاري مردم مازندران هم باشد.»(۱)
نيما اين ساخت زباني را بارها به كار برده است:
من دلم سخت گرفته ست از اين
ميهمانخانه مهمان كش روزش تاريك... (برف)
نيما در اين بخش، از عذاب و درماندگي خود در راه پرمخافت و هول آور ساحل ويرانه تا آستانه دريا- كه راهي بس دور است- فرياد و شكوه دارد و دست ياري مي طلبد. ساحل خراب، مي تواند نمادي براي قرارگاه بي تپش و تحرك ادبيات كهن باشد و آبي كه نيما تا رسيدن به آن، بايد راهي پر خوف و خطر را بپيمايد، پهنه مواج و متلاطم هنر و تفكر جديد است. آري او مي كوشد تا از كنج خاموش و خراب عهد كهن به درياي متلاطم تاريخ جديد گام نهد و در اين مسير، يار و ياور مي طلبد، اما ساحل نشينان كه به سكون و سكوت خود خو گرفته اند، بر او و قايق ناموزون و سخنان ناهنجار و التهاب بي حد او پوزخند مي زنند. اين ساحل نشينان، كساني جز سنگربانان ادبيات سنتي و پيروان آنها نيستند. قايق ناموزون، اشاره صريحي است به شعر نو كه وزن و موسيقي و ساختاري متفاوت با شعر كلاسيك دارد و به همين خاطر در نظرگاه متوليان سنت، ناموزون به نظر مي رسد، كما اينكه همانان اشعار نيما را بي معنا و بي قاعده مي پنداشتند و شور و التهابش در مسير نوآوري را تلاشي بيهوده در مسير بدعت گذاري به شمار مي آوردند. بحث و بررسي پيرامون منازعات و مناقشات سنت گرايان با نيما در حوصله اين مقال نمي گنجد و خود كتاب تاريخي قطوري را تشكيل مي دهد
اين سروده به خوبي تمايز نگرش سنتي با بينش امروزي را نمودار مي سازد. در نظرگاه سنتي، شعر بايد لزوماً بر مبناي قواعد قراردادي قدما و از حيثيت معنا نيز مي بايد ارتباط دال با مدلول (نشانه و معني) رابطه اي عيني و يك بعدي باشد. شعر نيما و نيماييان به لحاظ انحراف از همين هنجارهاي سنتي و برخورداري از خصيصه تداعي معاني و مفاهيم، در نظر سنت گرايان، بي قاعده و بي معنا به شمار مي آمد. البته پاره اي ابهامات و اعوجاجات موجود در ذهن و زبان نيما نيز خود، زمينه ساز اين ايراد و اعتراضات بودند و هستند.
شاعر در ادامه، با التهابي بي حد، فرياد مي زند كه در آستانه مرگ كه عرصه خطر و نابودي است، سبكي، مسخرگي و غوغاي بود و نبود و دعوا بر سر اين و آن، خطايي است كه حاصلي جز زيان ندارد. مرگ در اين تكه از شعر، معنايي دو سويه دارد: يكي پيش بيني تماميت تاريخي نگرش ادبي قدمايي كه در آستانه سقوط و زوال محتوم است و ديگري اشاره به موقعيت لرزان و بي ثبات شعر نو دارد. موقعيتي كه نيما، شعر نوپاي خود را بر سر دو راهي مرگ و زندگي مي يابد. بودن يا نبودن؟ براي نيما مسأله اين است. پس در چنين هنگامه پر خطري چه جاي پرداختن به سنتهاي بيهوده و سبك و سخيف گذشته؟ آن هم با روشهايي آنگونه سست و سخيف. نيما سپس در قالب اين سطرها:
با سهوشان
من سهو مي خرم
از حرفهاي كامشكن شان
من درد مي برم
به صبر و مدارا و تحمل خود در برابر واكنشهاي پرخبط و خطاي سنگربانان ارتجاع ادبي اشاره مي كند و اينكه در اين راه چه درد عميقي را به جان مي پذيرد. حرفهاي كامشكن به قياس «جواب دندان شكن» مي تواند اشاره به استناد و استنتاج هاي كهنه گرايان به موازين و اساليب ادب كهن باشد و اگر كام را به معني اميد و آرزو فرض كنيم، چه بسا منظور، سخنان نوميدكننده و آ رزو گداز همان متوليان شعر قديم باشد كه درد را در جان شاعر نوپرداز مي پراكنده است. نيما در مصراع: «خون از درون دردم سرريز مي كند»، با ارائه تصويري ذهني، عمق دردمندي خود را تجسم بخشيده است، دردي خونبار كه حاصل كشمكش با تحجر و خشك مغزي همان كهنه گرايان است. و مصراع: «من آب را چگونه كنم خشك؟» مستقل از سطر ماقبل آن، مي تواند كنايه از امر ناممكن باشد، اما اگر آن را وابسته به سطر قبل بدانيم، پس همانا گوياي عجز شاعر در جلوگيري از خونباري درد درون است كه در هيئت اين تعبير سست و نارسا (آب را خشك كردن!) ظهور كرده است. تلاش نيما در اين عرصه، «آب» كردن «خشكي ها» و انجمادهاي ذهني و ذوقي بوده است نه خشك كردن آب! بخش بعدي شعر:
فرياد مي زنم
من چهره ام گرفته، ...
تكرار بخش آغازين است كه تكرار و تداوم همان حس و حال را نشان مي دهد. شاعر، در اين بخش، مقصود خود را با صراحت و روشني بيان مي دارد: يكدست بي صداست... استمداد نيما از تماشاچيان و طعنه زنندگان صحنه، نشانگر عمق غربت و تنهايي اوست در راهي كه در پيش گرفته است. از اين رو دردمندانه بانگ برمي دارد:
فرياد من شكسته اگر در گلو و گر
فريا من رسا،
من از براي خلاص خود و شما
فرياد مي زنم
و بدين گونه «شعر نو» را فريادي مي داند كه چه رسا و چه شكسته، چه موزون و چه ناموزون، چه ناقص و چه كامل، كوششي است در راه رهايي خود و ديگران كه منكرانند. نيما، راه رهايي همگان از انجماد عاطفي و انسداد انديشگي شعر سنتي را شيوه تازه خود مي داند كه با پيوستن بدان، مي توان به قلمروهاي تازه و تابناكي رسيد: فراخناي نگرش شاعرانه نو، كه ما را در نيل به آفاق تفكر و تعالي انساني رهنمون خواهد بود. شعر با طنين خيزان و خروشان فريادهاي شاعر پايان مي پذيرد و گويي اين طنين بي پايان، همچنان و تا هميشه به گوش مي رسد.
اما اگر خواننده اي اين نگرش تحليلي را نپسندد و نپذيرد، و مثلاً با توجه به تاريخ سرايش شعر، و اتمسفر انديشگي نيما در آن دوران (اوايل دهه سي و اوج مبارزات ملي)، تفسيري سياسي - اجتماعي از آن ارائه دهد و مثلاً مدعي شود كه: قايق، نمودي از انديشه هاي آزاديخواهانه و مبارزه جويانه نيماست كه براي رساندن آن به گستره حيات و حركتي نو، از تماشاچيان عرصه سياست ياري مي طلبد، به نوبه خود محق و موجه است و مخالفان و معارضان ديدگاه او نيز، همچنين.
در شعر «قايق» تصرفات نيما در حوزه وزن به خوبي مشهود است، در سطرهايي چون:
گل كرده است پوزخندشان اما
بر قايقم كه نه موزون
بر حرف هايم در چه ره و رسم
من، دست من كمك ز دست شما مي كند طلب
تصرف در زحافات وزن اصلي شعر (مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن/فاعلات)
آشكار است كه البته بعضاً با تئوري هاي پيشنهادي نيما انطباق دارند.*
نگاهي به ساختمان زبان شعر، نشان مي دهد كه زبان نيما در اين سروده نيز خالي از برخي سستي ها و ناهمواري ها نيست. سطرهايي چون:
مقصود من ز حرفم، معلوم بر شماست
من، دست من كمك ز دست شما مي كند طلب
و نيز حالت حشو گونه «فرياد من» در سطر دوم اين بخش:
فرياد من شكسته اگر در گلو، و گر
فرياد من رسا
و ... نمونه هاي بارز اين ناهمواري هاست.
نقد و بررسی شعر "کتیبه" اخوان ثالث
کتیبه : تاریخ انقلاب های ایران است.
هدایت و اخوان از طنز سیاه استفاده کرده اند.
طنزی که حالت طنز گل آقایی است طنز سفید است همراه با خنده است.
طنزی که تند و تلخ و عمیق است طنز سیاه است همراه با لبخند تلخ است.
همه با هم متحد بودند ولی با زنجیر و از پا یعنی مجبور بودیم.
هرکسی را که دوست داشتیم می توانستیم به طرفش برویم ولی تا جایی که زنجیر کشده می شد و رخصت می داد.
صدایی که بلند می شود و بعد ساکت می شود به موجی تشبیه کرده که به ساحل می خورد و دوباره در دریا ناپدید می شود. گروهی شک و تردید : هنجار گریزی
شبی که لعنت از مهتاب می بارید : هنجار گریزی
هلا.... اوج تصویر سازی اخوان در شعر می رساند.
|
| |
|
|
با سلام خدمت شما بازدیدکننده ی محترم!