نقد سه قطره خون نوشته صادق هدایت،

 

در داستان «سه قطره خون» صادق هدایت، دست به تصویر آنچه که در مخیله اش می گذرد می زند. وی برای ترسیم آنچه که می خواهد بگوید، از جنبه های نادر زندگی و توصیف آنها مدد می جوید مثلاً: شرح آنچه که در دارالمجانین می گذرد، برداشت و تصویر دیوانه ها در رابطه با مسئولیتشان، غذایشان و نیز شرح پاره ای از صفات انسانهای ویژه با محمل گربه و نیز تصور و برداشت آدمهای عادی از دیوانه ها و تفکیک مرز بین دنیای دیوانگی به اصطلاح مردم، از دنیای معمولی و... همه و همه مورد استفاده صادق قرار می گیرند.
در داستان سه قطره خون و سایر داستانهای صادق به راحتی می توان به نکات زیر پی برد:
-1 اشباع از نظر لذت و به نقطه ای رسیدن که دیگر نمی شود از هیچ چیز لذت برد، البته این مسئله تا حد زیادی به طبیعت انسانی بازمی گردد زیرا تکرار زیاد لذایذ از شیرینی و حلاوت آنها می کاهد ولی از سوی دیگر نیز سطح زندگی فرد و طبقه او در این امر دخیل است. مثال «من دیگر از چیزی نمی توانم کیف بکنم» و تفاوت این بینش با آنکه می گوید: «برگ درختان سبز در نظر هوشیار/ هر ورقش دفتريست معرفت کردگار»
-2 بینش بد، نسبت به اطراف و اطرافیان و تصور اینکه همه در جهت، سرکوب کردن و ساکت کردن او و به بیانی دیگر رد او می کوشند. آنجا که می گوید: «.... هر چه التماس کردم به من کاغذ و قلم ندادند و...» و یا «... گفتند بیایید برویم، او دیوانه است و در را به رویم بستند». در عین حال بایستی تذکر داد که مورد دوم می تواند از مورد اول زاده شود زیرا به هر حال هر انسانی طالب لذایذ است و وقتی با ناکامی روبرو گردد (به علت اشباع یا ...) دچار سوءظن می گردد.
-3 ناامیدی، نکته دیگریست که از لابلای جملات صادق هویدا است. از آنجا که صبر و حوصله و در حقیقت جنبه و ظرفیت آدمی محدود می باشد، ناامیدی امری بدیهی است که به دنبال ناکامی های مکرر در هر زمینه ای که باشد، حاصل می شود. این مورد نیز از دل مورد دوم زاده می شود و اصولاً از نقطه نظر روانی، انسان به طور خود به خود، از یکسری مسائل به مسائلی دیگر می رسد و این تسلسل تحقق تصورات و سپ تصدیق ها، از ابتدای عمر انسان تا آخرین لحظه حیات او ادامه می یابد.
حال که چهارچوب فکری و تخیلی صادق هدایت تا حد محدودی روشن گردید بهتر است برخوردی ملموس تر با محتوای داستان «سه قطره خون» او داشته باشیم: در داستان سه قطره خون گذشته از شخصیتهایی چون ناظم و تقی و حسن و عباس و سیاوش و رخساره و صغرا سلطان و... و نیز توضیح محورهای فکری آنها، نویسنده حول یک موضوع، چندین صفحه مشابه ولی جدا از یکدیگر را مطرح می کند و با استفاده از همان موضوع اصلی مطالب را به یکدیگر ربط می دهد.
موضوع ربط دهنده، سه قطره خونی است که در همه تابلوها مطرح می شود و در حقیقت پل ارتباطی صادق از زمینه ای به زمینه ای دیگر است.
تابلوهای صادق در این داستان عبارتند از: تیمارستان، منزل خودش، منزل سیاوش و چند نیم تابلوی دیگر از جمله زیرزمین تیمارستان، لب باغچه، اطاق او و... که هر کدام در دل یکی از تابلوهای اصلی قرار دارد. و اما هدف صادق، یافتن و نابود کردن آنچه است که او را آزار می دهد، گاهی آنرا در قالب ناظم می یابد و به شرح لئامت او می پردازد و گاهی چشمان براق گربه در تاریکی، عامل ناراحتی اوست و زمانی نیز ترکیبی از معاشرین کوته فکر تیمارستان. در این لحظه نیز صادق ناکام است زیرا با اینکه خود می خواهد با مطرح ساختن «مرغ حق» جنبه دیگری از قضایا را بنمایاند